یاد روزی که پرپر شدن پدرت را به چشم خودت دیدی..

آرمیتا شدن قیمت دارد

و باز هم جمعه جمعه ها بوی گم شدن می دهد بوی تنهایی بوی بغض اذان جمعه که می دهد انگار تمام دیوار و پنجره های این شهر گریه می کنند انگار تمام کوچه ها به بن بست می رسند

جمعه به خودی خود روز دلگیری است چه رسد به اینکه روز یادمان پدر تو هم باشد

دیشب که در که مهمانی و شادی بودم یاد تو نبودم

تمام روزهای که از ته دل خندیدم

تمام روزهایی که با فراغ بال درس خواندم

تمام روزهایی که از استرس امتحان سر درگم بودم به تو فکر نکردم به تنهایی تو فکر نکردم

تمام روزهایی که جاده ها را به شوق دیدن پدر و مادرم پیموده ام

تمام روزهایی که صورت پدرم را بوسیدم وحس کردم یک جایی در این دنیا خانه ای هست که دل من بدان گرم است و قامتی هست که به استواریشان سر پا ایستاده ام و کسی هست که میدانم اگر روزی سختی دنیا قلبم را بفشارد در خانه ی اوست که چایی ام سرد می شود و دلم گرم بس که پشت سر هم حرف می زنم به تو فکر نکردم

ولی امروز جمعه ای دیگریست جمعه ای که پشت تمام دلگیری های مبهمش نام پدر توست جمعه ای که  دلگیرتر می شوم یاد تو میفتم یاد تمام  آرمیتاهای سرزمینم یاد عکست که بغض کرده ای و به عکس مظلومانه ی پدرت نگاه میکنی

یاد روزی که پرپر شدن پدرت را به چشم خودت دیدی

یاد جشن تکلیفت که پدرت نبود

راستی در این روزهای خوشی و راحتی ما تو چه میکنی

روزهای که ما به تو و تنهایی تو فکر نمی کنیم تو به چه فکر میکنی

این سالها خیلی سخت تر از آنچه فکرش را بکنی خواهد گذشت

روز کنکورت فارغ تحصیلی ات ،  ازدواجت، بچه دار شدنت ؛ در هیچ کدام از انها بابا نخواهد بود، آن چشم های مظلوم...

 و مصممش نخواهد بود

دیگر ایلام آن مرد را به خود نخواهد دید

راستی این جمعه ها که بابا نیست که تو را به پارک وسینما ببرد

تو به یاد ما میفتی یا نه؟

یاد ماهایی که زمان پدرت را تو را از یاد من برد

یا شاید این ما هستیم که زمان ما را با خود برده

برده به جایی که دیگر نگران اشک های تو نیستیم

فکر روزهایی که تو کارنامه می گیری و پدری نیست به او نشانش دهی نیستیم

فکر شب هایی که تو تب میکنی و پدری نیست

یاد شب هایی که خواب پدر را می بینی و فکر میکنی تمام روزهای نبودنش کابوس بوده ولی صبح که چشم باز میکنی یادت می افتد این دنیا همان دنیاست همان دنیای بی بابا

ولی آرمیتا همه ی این درد ها به فرزند یک شهید بودن می ارزد

 به یادگار رضایی نژاد بودن می ارزد

شهیدی که برخلاف ظاهر ظریفش، قلب و اراده ی بزرگش دنیا را ترسانده بود

شهیدی که قوت قلبی برای صنعت هسته ای این کشور بود

شهیدی که رفتن جسمش هرگز مانع رفتن هدف و عقیده اش نخواهد شد

شهیدی که خونش تضمینی برای ادامه ی راه است

می خواهم راه بیفتم و سمت تجریش بروم

شاید امروز در امامزاده صالح کنار پدر پیدایت کنم پیدایت کنم و بگویم نگران امروز و فرداها نباش که غم دنیا به فرزند رضایی نژاد بودن می ارزد

این غم به آرمیتا بودن می ارزد

باور کن می ارزد

امروز تمام خیابانهای تهران میرسد امامزاده صالح...

 

برای ما هم دعا کن تا پدر یک آرمیتا باشیم....

مسیح کردستانی

 


 

 

پ ن : اختصاصی نوشت جهت سایت محترم تابناک

ب ن :بعد از 18 ماه به لطف شهید عزیز دست به قلم شدیم.که خدای ما را عفو بفرماید!

این مطلب را طلاب حوزه نخوانند!

این مطلب را طلاب حوزه نخوانند!

 ما در کشور عزیزمان دو جبهه ی اساسی و بسیار مهم و تاثیر گذار علمی و دینی داریم ؛ یک دانشگاه، دو حوزه علمیه .

یک جبهه تلاش در پیشرفت صنعتی و علمی جامعه ی اسلامی و دیگری تلاش بر گسترش و شناساندن بهتر اسلام ناب واجرای احکام اسلامی هستند .حال سوال این است صنعت چقدر توانسته با کار مبتنی بر علم و نیروی فارغ التحصیل دانشگاهی برای پیشرفت حکومت اسلامی خدمت کند.

حوزه علمیه چقدر توانسته است اسلام ناب و زندگی اسلامی را به اعضای جامعه مخصوصاً قشر جوان بشناساند و در عمل وارد بطن جامعه شود و جذب حداکثری را صورت دهد ؟

 آیا وضع کنونی حجاب افراد جامعه ، غرب زدگی فرهنگ برخی خانواده ها ، آمار و ارقام مسائل اخلاقی، انحرافات رفتاری افراد جامعه ،نوع کسب روزی ، فسادهای اقتصادی ، آمار طلاق و افزایش سن ازدواج ، بیکاری و دیگر مسائل ،نشانه ی موفقیت دو جبهه است یا خلاف این را ثابت می کند ؟

 آیا واقعاً وقتش نرسیده سرمان را بلند کنیم و یک تجدید نظر و یک بازنگری در به کارگیری و آموزش واقعی و به اندازه ی این دو جبهه برای پیشرفت اسلام و حکومت اسلامی انجام دهیم ؟

 مگرهدف دانشگاه غیر از این است که ضمن آموزش علم مناسب و کارآمد ، افکار افراد را نیز آماده خدمت به جامعه و تلاش برای آبادانی حکومت اسلامی کند؟ آیا اکنون در واقعیت چنین است یا خلاف این؟

بهتر نیست همان گونه که حوزویان با تلاش، تعالیم دینی را یاد می گیرند در جامه ی عمل نیز درمسائل و مشکلات جامعه مستقیماً دخیل باشند؟ به راستی الان کدامین طلبه در عین طلبگی آستین بالا می زند و دست به کارگری می زند ؟ شاید در ذهن شما این سوال پیش آید که هدف طلبه ورود به حوزه و یادگیری مسائل دینی و سپس هدایت  امت است و بس!  حال این سوال را با دو سوال پاسخ می دهیم؛ مگر هدف دین شکل دادن به دنیایی بهتر و آخرتی نیکوتر نیست ؟  حضرت امیر المومنین علی (ع) بزرگ روحانیون ، چاه می کندند ، درخت می کاشتند ، کشاورزی می کردند ، و احتمالاً دام پروری می کردند ، مگر غیر این است ؟!

در وضع کنونی جامعه اکثریت جوانان به روحانیت به عنوان یک شغل نگاه می کنند ! چرا که وقتی یک جوان - مخصوصاً دانشجو- امنیت و تضمینی برای آینده اش ندارد باید اینگونه فکر کند.

 وقتی با خود حساب و کتاب می کند که ؛ یک سال برای کنکور خوانده ، حداقل چهارسال دانشجو بوده و دو سال  را در خدمت سربازی  طی کرده و حال در نقطه ی صفر قرار دارد( بدون هیچ امیدی برای ساخت آینده اش) و گاه گاهی هم  انگ بی عرضه گی به خاطربیکاری اش به او چسبانده می شود، حق بدهید که روحانیت را به عنوان یک شغل نگاه کند .

 اینگونه نگاه یک خطر است !

از طرفی وقتی می بیند همتای او به هر طریقی وارد حوزه شده و در یک برهه ی زمانی کمتر ، علمش را به اندازه ی او فرا می گیرید ، یک حداقل مزایایی (هرچند کم ) دریافت می کند ، خدمت سربازی اش را نیز در حوزه ی مربوط به علم و کار خود و به دور از هرگونه اضطراب و خطرات جانی سپری می کند ، حتی شرایط ازدواج او نیز فراهم تر است  و به نحوی تا آخر عمر زندگی اش را از طریق علمی که آموخته تامین می کند و در یک نگاه کلی هم دنیا را دارد و هم آخرتش را ، خود را بازنده می پندارد !

حال سخن این است که مطمئناً طولی نمی کشد چندی بعد قشری که بخاطر وضع نا بسامان اجتماعی و اقتصادی آسیب دیده هستند دچار یک دین زدگی خواهند شد . چرا که جوان تحصیل کرده نه تنها نمی تواند علم و فن خود را عرضه کند بلکه در تامین هزینه های زندگی خود نیز دچار مشکل خواهد شد و به قولی دنیای خود را از دست خواهد داد و چه بسا با انحرافاتی که وجود دارد آخرت خود را نیز از دست بدهد . و این دقیقاً خلاف اهداف دین و وظایف  متولیان دینی است .

از سوی دیگر با نگاهی به زندگی کم دغدغه ی یک طلبه ی امروزی ، ناخود آگاه سمت و سوی انگشت  اتهام این شکست های او به سمت روحانیت و حوزه ی علمیه و در نهایت به سمت اسلام نشانه خواهد رفت !

دست به کار شوید و به فکر آینده و آبروی اسلام باشید .

حاج اقا تهرانی : وقتی منکر معروف می شود و معروف منکر آن وقت است که اسلام، والسلام !

 


  پی نوشت:

هر نقدی هست پذیرا هستیم؛ اما ... به قول برادر لاری زاده :

اینجا دست نوشته های یک اخوند، روحانی،طلبه،کشیش،دانشجو،عوام،خواص،مستضعف

ویا هر عنوان دیگری که می چسبانید را نمی خوانید!

اینها احساسات آنی کسی است که از اصل خویش دور افتاده است ...!

و این مطلب فقط یک دغدغه و از باب دلسوزی بوده است و نه غرض ورزی!

وقتی فائزه هاشمی اسکی بازی می کرد

وقتی فائزه هاشمی رفسنجانی اسکی بازی می کند

یه زمانی همه سر پاکی و نجابت و بزرگی آقای هاشمی قسم می خوردن و حتی بعضی وقتا خود ما مثبت ها سرش دعوامون می شد... 

حدود سال 83 - 82 ، قبل ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد؛ با یکی از دوستان رستوران و کافی شاپ پیست اسکی دیزین رو اجاره کرده بودیم ؛ وا اسفا که هر روز چه چیزهایی که اونجا مشاهده نمی کردیم..

جالبه اونجا همین ف - ه ( فائزه هاشمی رفسنجانی ) با اتفاق بچه پولدار های تهران میومدن اسکی بازی با لباس و تیپ بچه پولدارهای تازه به دوران رسیده...

اون زمان مه این قضیه رو به هر کی میگفتیم هیچکس باور نمی کرد و می گقت دارید دروغ میگید و اون دختر...

حالا که خیلیهاشون بعد فتنه 88 و خیلی ازین مسائل میان پیشم و میگن ؛ راست می گفتیدها ... ما چه قدر مردم ساده ای بودیم که خاندان هاشمی رو جزء انسان های پاک و شریف می دونستیم...

به هر حال آهای مردم ایران دست آقازاده هاست...

از آیت الله خامنه ای تا امام خامنه ای

 

غربی ها با سه کلمه ی آزادی، دموکراسی و حقوق بشر؛ و شرقی ها با دو کلیدواژه ی مبارزه با امپریالیسم و برابری، افکار عمومی را اداره می کردند .

اما امام خمینی(ره) پنج کلید واژه ی قرآنی را در مقابل آن پنج کلمه قرار دادند:

امامت محوری، امت گرایی، عدالت گستری و دو قطب مستضعفین و مستکبرین اساس تئوری امام خمینی(ره) بود.

اصل "امامت محوری" مهمترین کلیدواژه بود.

سیستم امت – امامت حرف جهانشمول اسلامی بود که در عرصه ی سیاست احیا شد.

اگر توجه کرده باشید در هیچ رسانه ی غربی کلمه ی "امام خمینی" شنیده نشد و همه امام را،  آیت الله خمینی (ره) مخاطب قرار می دادند.

در سال پنجاه و نه از یکی از اساتید یهودی پرسیده شد که چرا رسانه های شما نمی گویند امام خمینی؟! در پاسخ خنده ای کرد و گفت : آخر ما بعضی چیزها را متوجه شده ایم! کیفش را باز کرد و یک کتاب در آورد. ترجمه ی آلمانی کتاب ولایت فقیه امام بود. گفت آقای خمینی(ره) یک تئوری جهانی دارد. وقتی ما بگوئیم "امام"، ایشان بین کشورهای دنیا شاخص می شوند. چون کلمه ی امام قابل ترجمه نیست. ولی وقتی بگوئیم "رهبر"، این کلمه در فرهنگ غرب بار منفی دارد. چرا که با گفتن کلمه ی رهبر ایشان را در کنار استالین و موسیلینی و هیتلر قرار می دهیم! کلمه ی رهبر به نفع ما و کلمه ی امام به نفع آقای خمینی(ره) است. از طرف دیگر اگر به ایشان بگوئیم "امام"، یک بار معنوی دارد! اما وقتی می گوئیم "آیت الله"، ایشان فقط یک جایگاه دینی پیدا می کند!

از طرفی ایشان آنطور می شود امام امت اسلامی که مسلمانان دنیا را دور خود جمع می کند!

ولی اکنون که جای امام گذاشته ایم رهبر، و امت شده ملت، عملا سیستم ملت - رهبر انگلیسی را پذیرفته ایم و سیستم امت - امامت، امام خمینی(ره) را کنار گذاشته ایم!

وقتی "امت" شد "ملت"، عناصر امت یعنی "خواهران" و "برادران" قرآنی که وظایفی از قبیل امر به معروف و نهی از منکر نسبت به هم دارند، تبدیل شدند به عناصر ملت یعنی "شهروند" و " هموطن"!

اما کلمه ی سوم "عدالت " است. مقدس ترین کلمه ای که مبدل شده به کلمه ی توسعه! فرق توسعه با عدالت این است که عدالت را خدا و پیغمبرخدا (ص) و مولا مرتضی علی (ع) تعریف می کنند، اما "توسعه" را صندوق بین المللی پول و بانک جهانی و صهیونیست های عالم!

دو کلمه ی دیگر امام (ره)، دو کلمه ی قرآنی "مستکبرین" و "مستضعفین" بود که حالا به جای آنها کلمه های "قدرت های جهانی" و "قشر آسیب پذیر " جایگزین شده اند! وقتی می گوئیم مستکبرین باید با آنها مبارزه کنیم ولی وقتی گفته می شود قدرت های جهانی باید با آنها تعامل کرد. وقتی به جای مستضعفین می گوئیم قشر آسیب پذیر، یعنی آدم های بی عرضه ای که خودشان پذیرای آسیب هستند!

پنج کلیدواژه ی قرآنی امام خمینی(ره) که اساس گفتمان نهضت اسلامی بود، هم اکنون تبدیل شده به همان کلید واژه هایی که غربی ها می خواستند!

تا وقتی که کلیدواژه های امام خمینی(ره)، در راس آن امام بودن ولی فقیه احیا نشود، وصله پنبه کردن است.

باور کنید کوبنده ترین کلمه برای دشمنان نظام و مملکت ما گفتن کلمه ی امام خامنه ای است.

مشکلی که هست هم این است که همه می گویند: دیگران بگویند ما هم می گوئیم!

احزاب می گویند صداوسیما شروع کند ما هم می گوئیم. صداوسیما می گوید ما که از روحانیون نمی توانیم جلو بیفتیم! روحانیون می گویند: تا مدیران ارشد نظام خودشان نگویند که ما نمی توانیم جلوی مردم بگوئیم! مدیران ارشد می گویند :وقتی جوانان انقلابی نمی گویند، ما بگوئیم و هزینه بدهیم!

آیت الله سید محمد باقر حکیم پا می شود می رود نجف اشرف از آنجا نامه می نویسد:"حضرت آیت الله العظمی خامنه ای"، یک هفته بعد شهیدش می کنند. آن مرد بزرگ از آنجا می فهمد و پیغام می دهد امام خامنه ای، سید حسن نصرالله می فهمد در سخت ترین شرایط که دارد، باید بگوید امام خامنه ای!

ما اینجا نشسته ایم و نمی گوئیم!

اگر نعمت خدا را قدر ندانیم، می فرماید«ان عذابی لشدید».

روز قیامت هم ندا داده می شود که «وقفوهم انهم مسئولون ما لکم لا تناصرون»

حالا هی حرف را بندازیم این طرف و آن طرف و هی دنبال ریشه ی مشکلات جامعه بگردیم ...

یادداشتی برای انقلاب آخرالزمان

مهربان من! ای دورتر از ریا! ای دورتر از ناروا! دیشب وقتی از کارگاه گل سرخ بر می گشتم خدا را در آستانه یک انقلاب دیدم. در آستانه یک تصمیم، در آستانه یک دلگیری خدا را دیدم که عشق را از گل، نفس خویش را از تو و وفا را از من گرفت.

آه مهربان من! شب فردا، شب سردی خواهد بود؛ قله ها به سمت اسارت پیش می روند، باد از لجن زار  سرمایه داری شروع به وزیدن می کند. کوه ها در آزمایشگاه اورانیوم حل می شوند، جنگل ها پارک کوچک یک سرمایه دار می شوند، رودها شاید برای آبیاری باغچه رئیس جمهور زحل هدایت شوند، چند میلیارد نفرِ ِزمین، آشپز ملکه پلوتون می شوند و شهرهای زمین زباله دان کشور ربات ها می گردند.

آه مهربان من! آئینه ی من! شب فردا شاید هیچ خیاطی مفهوم آستین را درک نکند، هیچ پایی جوراب را به یاد نیاورد، خانه ها همگی بی درب باشند؛ آنگاه هر خانه ای یک بشقاب پرنده داشته باشد. مادران، نوزادانی از ربات ها به عاریه بگیرند. هیچ بعید نیست نوزادان فردا با عینک دودی و ماسک به دنیا بیایند و عشق تعبیر یک ناسزا باشد. باد از سمت سرمایه بوزد، خورشید از خانه رئیس جمهور آمریکا طلوع کند. ستاره ها همگی به پاریس پناهنده شوند. طوفان ها همه در بنگلادش خانه بسازند. افغانستان آسمان نداشته باشد. روسیه دوباره استالین را بیدار کند. شب مهمان همیشگی آفریقا شود. مردم ترکیه ترکی را فراموش کنند و اسرائیل به دنیا ترور صادر کند یا بخواهد از گفتگوی خدا و عیسی (علیه السلام) فیلم تهیه کند.

آه مهربان من! شب فردا! شب دنباله دار فردا، شب نامردمیست؛ شب تولد کتاب های بی حجاب است، شب تولد جمله های رپی است. شب تولد فراموشی توست. شب تولد روسیاهی من است. تو اگر زنده ماندی به همسایگی خدا برو و همه را برای آن مهربانترین تعریف کن و بگو که مردم چین هنوز آبونمان اجباری به کمونیست می پردازند. مصر بعد از جمال عبدالناصر کشور فراعنه شد. لبنان ملت نجیبی است. صدام احمق ترین مردم عرب بود. اسرائیل نمک سیاست آمریکاست، پاتریس لومومبا بی خبر از عزرائیل مُرد، فلسطین هدیه رهبران عرب به اسرائیل بود. قدر گاندی را بدان و بگو ایرانیان هشت سال با باروت وضو گرفتند و من اگر زنده ماندم، پاپ را از خواب بیدار می کنم و به عیسی (علیه السلام) خواهم گفت که بنی اسرائیل هنوز در کمین شهادتت هستند و پیراهن فلسطینیان شهید را در حریم قدس می کارم و به خدا خواهم گفت: که نام عزرائیل، اسرافیل و میکائیل و جبرئیل را فارسی کند یا به زبان دیگری که زبان ظلم نباشد. برای هر شقایقی یک نی لبک می خرم. بهائیت را خوراک گاوهای انگلیسی می کنم. هزار کربلا را از زخم های تشیع می سازم، سفری به اروپا می کنم؛ اما بر عکس مارتین لوتر بهشت حجاب را هدیه می کنم. برای انجیل و تورات مرثیه ای می سرایم. حج را برای مردم عربستان نقاشی می کنم. روی حجرالاسود می نویسم دل من نیز سیاه است. 

مسیر حرکت حسین (علیه السلام) را پر از تابلو "هل من ناصر ینصرنی" می کنم و روی تابلو کوفه می نویسم "شمشیرها به بوسه گاه پیامبر فرود آیید". آنجا هر جمعه خدا می آید و تا دلش می خواهد به حسین (علیه السلام) نگاه می کند، تا دلش می خواهد برای تشیع غمگین می شود، آری، آری آنجا جای درد است. جای خاکساری است. جای من آنجاست در بقیع درد...

نوستالژی سال جدید

چشمامو می بندم و به قدیما فکر می کنم. به حیاط کوچک خانه کوچکمان، به معصومیت از دست رفته ای که در چهره کودکی مان موج می زد. کم کم به یاد می آرم روزای نزدیک عید که میشد شور و شوق غریبی براه می افتاد...
مادر تمام خونه رو بهم می ریخت تا خونه تکانی کند. چشم که بهم می زدیم فرش های شسته شده از پشت بوم آویزون می شدن، مادر سبزه می ریخت، ماهی های قرمز توی تنگای گرد و قلمبه توی خیابونا، دلمون رو میبردن. چند روز به عید نمونده پیک های نوروزی رو با عجله تموم می کردیم و بی خیال درس و مشق فقط به این فکر می کردیم که امسال چقدر عیدی جمع می کنیم؟
اما حالا چی ؟ حالا که بزرگ شدیم دیگه دلمون هوای عید و ماهی قرمز نداره. دیگه بهمون پیک نوروزی نمیدن تا تند تند حلش کنیم، دیگه برامون مهم نیست چقدر عیدی می گیریم. فرشها رو هم که می برن قالیشویی. عید که میشه با یه SMS یا Email بهم تبریک می گیم و دیگه هیچ. دلم برای اون همه خاطره تنگ شده، اون همه صفا و صمیمیتی که تکه تکه کودکی ام از آنها درست شده اند... چشمهایم را می بندم...

شهدا رفتند و بی حجابی آمد

در خیابان های شلوغ شهر همه چیز تغییر پیدا کرده. یادش به خیر، آن روزها شهید شدن لیاقت می خواست و این روزها خود را فروختن جسارت. چه قدر دلم برای خودمان می سوزد. تا پلکی بر هم می زنی می بینیم چه قدر عوض شده ایم. آن روزها عشق ، نجابت و حیا داشت و امروز چون کولی زنجیرش را پاره کرده در خیابانهای شهر، جلوی چشم من و تو هوس می فروشد.

 راستش را بگویم بعضی هایمان عروسک شده ایم . شبیه باری ارزان ، می فروشیم خودمان را . از آژیر موبایلمان ندای شیطان می آید. تربیتمان ورم کرده است. مانتوی تنگ می پوشیم تا نفس نکشیم و بعد بگوییم خفقان است! عادت کرده ایم به اغتشاش . آن روزها مردان غیرت داشتند و امروز بی غیرتی مد شده است. آن روزها خدا در قلبمان بود و امروز اگر قلبمان پاک باشد جای خدا کجاست؟!

آن روزها شاگرد اول کلاس ایمان ، با تقواترین انسان ها بود و امروز شاگرد اول ، ایمان را رفوزه می داند. آن روزها با عشق به همسرت به خدا می رسیدی و امروز با هوسرانی ات با خدا قهر می کنی. امروز در کلاس ، چهره های پاک و معصوم دیروز دیگر برایم قابل شناسایی نبودند، گفتم نکند کلاس را اشتباه آمده ام!؟ دانشجو شده بودند!!یادش به خیر آن روزها دانشجویی با رتبه 4 کشوری به جبهه رفت و خوش داشت دانشجوی کلاس خدا باشد..

و اینها کلاس را شیطانی می کنند و بیچاره علم _ که عاقبت خانه نشینش کردند و باید تقیه کند وقتی که امتیاز چیز دیگری است. آن روزها هر که لیلی می شد ، لباس تنگ و چسبان نمی پوشید. آن روزها در سرما و گرمای جبهه ها پوتین می پوشیدند و امروز در سرمای زمستان شلوار کوتاه می پوشند تا پایشان هوایی بخورد...!

اگر می دانی دلت را تصفیه کن شاید هوایی خورد. لیلی ها امروز کمبود محبت دارند. می خواهند خودی نشان دهند زیراب هم را می  زنند_ حیف وارد بازی بدی شده ایم چه لیلی ها و چه مجنون هایش ...!!!

عاشقانه ای برای بانو

به نام خدایی که تو را آفرید برای من

سلام. سلام به زیباترین جلوه حقانیت حق در قلبم.

سلام به شمشاد سایه افکنی که بودن با او بهترین لحظات را در زندگی ام پدید آورد.درود بی پایان بر شخصیت بزرگواری که تمسک جستن به دنیای عرفانی او ، هر شبم را روز و هر روزم را نوروز می گرداند.امروز می خواهم آنچنان عاشقانه برایت بنویسم که از سوز عشقت دود از قلمم به پا خیزد .

بدون شک در زندگانی پر فراز و نشیب من بالاترین جایگاه و بهترین مرتبت را تو داری .تویی که هیچ زمان از قلبم برون نرفته که برای لحظه ای تو را از خدا بخواهم.همیشه از خدا می خواهم که این موهبت بی نظیری را که نصیبم کرده است ، از من نگیرد.از آن زمان که تو را شناختم چنان احساس مسرت و خوشبختی می نمایم که گویی فقط به این فکرم که این ثانیه ها کی گذر عمرش به پایان می رسد تا من تو را در کانون وجود عاشقم به آغوش گیرم.

گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو به رو*شرح دهم غم تو را ، نکته به نکته مو به مو

می رود از فراغ تو خون دل از دو دیده ام*دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو

تو قشنگ ترین بهانه ای هستی که سبب گشته ای ، انگیزه ای در من فوران نماید که با آن، وارد بهشت گردم؛ هر چند که بودن با تو برای من حتی در خرابه ای ، بهتر از جنان خداوند است.البته من خود مطمئن هستم که روزی در بهشت در کنار تو چنان آرامشی خواهم یافت که زبانم قاصر از وصف چنین حالت و قلمم ناتوان از نوشتن چنین حقیقتی است.

امروز که بار دیگر برایت این چنین عاجزانه می نویسم ، چند صبایی است که مرا در عشق خود غوطه ور کرده ای و همیشه به تو رشک می ورزم، به خاطر مقام شایسته و مرتبت روحانی فوق العاده ات.

دوست مهربانم ، غم دور از تو بودن چنان بلوایی در خاطرم پدید می آورد که آه و ناله ی دردناکم تا آنسوی عالم هیچستان جاپایش مانده است.اما به وجود مقدست قسم که این غم را با هزاران درمان معاوضه نمی نمایم.

همسفر رویاهای شیرینم ، همسر مهربانم ! ریشه عشقت چنان در وجود حقیرم جوانه زد که گلبرگ هایش همیشه بوی تو و میوه های قلبم ، ثمره ی صفای بی حد و حصر توست.به امید آنروز که تو را بار دیگر بر سر کلاس همیشه غمگین ، اما ماندگار ملاقات نمایم.در پایان شعری تقدیم به وجود نازنینت می نمایم که اگر نبود بهانه ای هم برای نوشتن وجود نداشت؛

قاصدک از قصه ی عشق من و لیلی بگو*وز جدایی در شب رویا بگو

از صدای بلبل شیرین سخن حرفی بزن *بر دو چشم خونبار من مرهم بزن

قاصدک! شعر من از رویای اوست*روی او شعر مرا معنا کند ای قاصدک

این سراسرکهکشان آخرچه میخواهدبگویدقاصدک*وزجدایی من وشهزاده ی عالم بگویدقاصدک

قاصدک عشق من و محبوب من پروانه ای ست*عاقبت هم در رهش جان من رفتنی است.

شب های همیشه یلدا

 هوا تاریک شده بود و پیاده روها شلوغ تر از همیشه بودند .

معصومه دست مادرش را محکم گرفته بود و با عجله پا به پای مادر سمت خانه میرفتند .

عصر روز شنبه بود و مادرش میخواست که امشب کمی زودتر به خانه برسند تا شاید چیزی برای شام امشب آماده کند

مادرش خسته بود، خسته از روزگار، خسته از این همه تنهایی بین این همه همنوع ! همنوعانی که سر در گریبان دارند و از آدمای اطراف خود قافلند. خسته بود از این همه دویدن ها و باز نبودن ها ! خسته از کار در این خانه و آن خانه و خسته تر، از جیب همیشه خالی بود.

مادر دغدغه ی شام امشب را داشت و سمت خانه میرفت و اما معصومه دست در دست مادرش راه میرفت و نگاهش را پشت ویترین رنگین مغازه های شلوغ جا میگذاشت. دخترک این هفته درمدرسه صحبت شب یلدا را از زبان دوستانش شنیده بود.همه میگفتند انگار شب یلدا طولانی ترین شب سال است و همه تو این شب شادند و خوشحالند و دور هم خیلی چیزها میخرند و میخورند .

اما برای او همه ی شبهای سال طولانی بود ولی کمتر شبی آنها شاد بودند و چیزیهایی برای خوردن داشتند .

برای معصومه دختر بچه ی هفت ساله که بابائی ندارد و مادر همیشه بار زندگی را به دوش میکشد و دنبال کلفتیست, شب یلدا معنایی ندارد . برای او که هیچوقت سفره ی رنگی ندیده است شب یلدا رنگی ندارد .

جز خدا هیچکس به فکر ما نیست " این جمله ای بود که همیشه از زبان مادرش شنیده بود و کم کم با بزرگ شدنش بیشتر معنایش را میفهمید و حس میکرد .

 

به راستی اینگونه خانواده ها چرا جز خدا هیچکس را ندارند !؟ پس بندگان خدا چه !؟ آیا ما هیچ مسئولیتی نداریم !؟ 

چرا غافل شدیم ؟چرا باید شب ها شکم خانواده های محتاج خالی باشد و فردای شب یلدا همه ی سطل های زباله شهر پر باشد ازغذا و میوه های اسراف شده !؟

آیا خداوند در قرآن نفرمود : ایمان به من ندارد ، کسی که شب سیر بخوابد ولی همسایه ‌اش گرسنه باشد .

التماس دعا

پی نوشت:باز برف است...جسد پشت جسد می آورند،زندگی سهم کسانیست که هیزم دارند!

خاطره یک شب تاریک میرجاوه

در ساعت 21:45 مورخه 8/23/..13 در یک شب خنک پاییزی در درون دفتر پلیس راه میرجاوه مشغول مطالعه هستم ، صدای هواپیمای مسافربری وادارم می کند فوراَ پرده کرکره ای پنجره را کنار زنم و بیرون را نگاه کنم.

 هواپیما آهسته آهسته بر روی باند فرودگاه زاهدان که در نزدیکی پلیس راه است می نشیند ؛ اما چراغ های شهر زاهدان که از دور چشمک می زدند مرا متوجه خود می سازند تا کمی در این عالم بیندیشم ؛ چرا باید در مقابل خود شهر زاهدان را داشته باشم ، به راستی چرا؟ من که روزی در کوچه های گل و خاکی روستای مان چشم بازکردم، آیا در آن روز قابل درک بود که 23 سال خواهد گذشت و مسیرهای سرنوشت را پیموده و سر از دیار بلوچستان در آورم ...

اکنون برایم سوال است که 23 سال بعد کجا خواهم بود؟! آیا خواهم بود یا در دل آن هدف مقدس که مرا امیدوار به ادامه راه می سازد جای خواهم گرفت!

 چشمانم گویا خسته اند چرا که نور چراغ های زاهدان را در امتداد باریکه ای می کشند؛ آنان که خسته از یک روزکاری در پشت آن چراغ ها خوابیده اند آیا معنای انتظار را می دانند ! آیا می دانند گذشت روز و شب  یعنی انتظار ! آیا می دانند انتظار تیغ تیزی دارد که پر از عدالت است ! آیا می دانند در انتهای کوچه یا چند کوچه آن طرف تر کودکی در رویای شام سر بر زمین نهاده و یا شوهری بعد از یک جنگ روانی که به جرم خالی بودن جیب هایش مغلوب شده ، ساعت هاست در رختخواب غلت می خورد !

 آیا آنان که بر روی تخت های گرم و نرم در برابر تلویزیون هایی که هنوز روشن است آرامیده اند؛ می دانند در میان گاوصندوق هایشان راهی است برای پوشاندن روزنه های فقر ، آیا می دانند در پشت این پرده سیاه، مهدی (عج) عاشقانه منتظر طلوع است تا رویاهای پوچ و ظالمانی را در شکند تا دیگر مادری در  برابر مانتوی رنگ رفته و کوتاه شده فرزندش شرمنده نباشد! 

به راستی که در دل تاریکی شب حرف های فراوانی است و....

کودکی چشم به راهست

پاییز سرد در گذر است و زمستان سردتر در راه.. و باز پسرک چکمه های سبز رنگش را به پا کرد.

آسمان ابری، هوا بارانی، کوچه های گِلی، چکمه های گُلی، چکمه سوراخ و جوراب سوراخ. بی شک پای کوچکش یخ میزند.
در میان گِل و لای کوچه های روستا، نفس نفس زنان راهی خانه ی امید و آرزو؛ مدرسه اش شد.
ذهنش آشفته و فکرش مشغول "نکند باز کلاس سرد باشد، نکند امروز هم کلاس بی بخاریست . . . 
گیریم که اصلا بخاری باشد! از ترس آتش گرفتنش که همیشه خاموش است !"
پسرک ایستاد.خم شد و دست به زانو گرفت،نفسی کشید.نفس نه! بهتر است بگویم آه سردی را کشید. . . 
آه آتش...! آه آتش !...
یاد دوستان خود افتاد: "زمستان سرد، بخاری نفتی روشن، درب کلاس بسته، بخاری آتش، بچه ها آتش، دست ها سوخته، پاها سوخته . . ."
بغض در گلویش دوید.پسرک راه افتاد و دل کوچکش را غم گرفت.با خودش میگفت:"کدام مسئول به فکر جیب خود بود،حق ما را خورد،جان دوست هایم را گرفت و بخاری گازی نگرفت... ؟"

حتماّ همگی اون وقایع دلخراش و سوختن بخار نفتی مدرسه روستایی رو یادتونه. بعد اون اتفاقات مسئولین یکی یکی پیداشون شد و هر کدوم یه وعده و وعید دادن و اظهار تاسف کردن اما چه سود. . . !

میخوام بگم آی اونایی که مسئولین، آی اونایی که خوب بلدین وعده و آمار بدین، زمستون و هوای سردش تو راهه! نکنه باز بخاری نفتی و کلاس درسی آتیش بگیره، نکنه باز مادری داغدار بشه، نکنه باز یادگار ناخوشایندی رو سر و صورت بچه های معصوم بذارین.


حواستان باشد کودکی چشم به راه است !

این روزها حال دلم خراب است

همه چیز خوب است !!

این جمله ای بود که استاد سر کلاس هی تکرار میکرد . . .

بله همه چیز خوب است واسه اونایی که دغدغه ای ندارن و لااقل خودشون رو زدن به نشنیدن و شاید هم نفهمیدن !

آقای به اصطلاح استاد با اون لحن جانب دارانه و لبخند رضایت بیجاش و حرفای تکراری و جمله ی تکراری ترش اعصابمو بهم ریخته بود و مجبور شدم دستامو بذارم رو گوشام تا لااقل خودخوری نکم .استاد تو حرفای خودش غرق شد و من تو افکار خودم . . .

انگار از همون بچگی مجبوریم تظاهر کنیم که همه چیز خوب است !

یاد دوران بچگی هام افتادم همش به این فکر میکردم چرا از همون اول کار، راه و رسم دروغ و فریب و دزدی رو یادمون دادن ؟

بذار از اینجا شروع کنم , حتما یادتونه تو کتاب ابتدایی یه درسی داشتیم به اسم "روباه و زاغ" .حتماَ یادتونه روباه با تظاهر و فریب قصد داشت تکه پنیر زاغ رو بدزده!! بله دروغ و فریب و آخر کار دزدیدن پنیر !واقعاَ به نظرتون این کلمات با روح معصومانه ی کودکی سازگار بود؟!! اصلاَ بذار ببنیم کدوم روباه پنیر میخوره ؟!! چقدر این روزا روباه فریبکار و متظاهر و دروغگوی پنیر خور زیاد شده !!

از همون اول کار یه جورایی ما رو مجبور کردن راه دور زدن رو یاد بگیریم. آدمایی که خواسته و ناخواسته دست به دست هم دادن که بچه ها، بچگی نکنن و از همون اول بچگی کار بزرگترها رو یاد بگیرن و دروغ بگن و دزدی کنن. حتما همتون یادتون هست چقدر مشق شب و تکلیف عید و املا و پیک نوروزی و. . . بارمون میکردن. یکی نبود بگه پس بازی چی؟ تلویزیون چی؟ شلوغکاری های بچگونه چی میشه ؟ آیا اینا تکلیف نبودن و هر درس رو ده بار نوشتن تکلیف بود !! آخرش چی شد مجبور می شدیم از درس بدزدیم و با فریب چند خط از وسطای درس رو ننویسیم تا یکمی وقت واسه بازی کردن داشته باشیم .

بعضی وقتها هم مجبور بودیم قید املاء یا انشاء رو بزنیم تا مثلاَ یکم کارتون فوتبالیستها رو نگاه کنیم. فردا که آقا معلم گوشمون رو میگرفت، بهش دروغ میگفتیم. بله دروغ! آقا به خدا مهمون داشتیم! آقا عروسی بودیم! آقا مریض بودیم! آقا . . .

آقا . . . آقا . . . .کم کم فریب و دروغ و دزدی شد عادت و قاطی شخصیت ما شد.

الان هم که مثلاَ بزرگ شدیم , دروغها بزرگتر شدن! انگار همون بچه های کوچک دیروزی با دروغ ها و دزدیدن های کوچک خود الان بزرگ شدن و دروغ های بزرگتر میگن و دزدی ها و اختلاس های بزرگتری میکنن ..

بله همه چیز خوب است !!

انگار این وسط یه چیزایی گم شده. خوبی، راستی، انسانیت، حلال و حرام فراموش شده. آره حلال و حرام کلماتی که واسمون عجیب شدن! انگار یه چیزی این وسط کمه . یادمه تو تلویزیون یه دکتر معروف اومده بود راجع به سلامتی حرف میزد. همش میگفت "اگه هرکی هر روز یه سیب بخوره سلامتیش تضمین شدس"! کسی نیست بگه آقای دکتر سلامتی رو اون بالایی تضمین میکنه. کسی نیست بگه آقای دکتر آیا این سیب از هر راهی بدست بیاد باز ضامن سلامتیه ؟!! آیا مهم نیست سیب حلال باشه یا از راه مال مردم خوری بدست اومده باشه ؟!!

آری همه چیز خوب است !!

حتماَ شما هم تا حالا مجری های برنامه های کودک رو دیدین یا لااقل اسمشون رو شنیدین عمو پورنگ و خاله شادونه و عمو قناد و . . . رو دارم میگم. عمو ها و خاله هایی که هر روز قصه ها و داستان هایی رو واسه بچه ها تعریف میکنن. میان و میگن بچه های عزیزم میخوام امروز واستون داستان ها و قصه های خیلی خیلی قشنگ تعریف کنم :

روزی روزگاری یه مرد زحمت کش بود . . . . .

یکی بود یکی نبود تو یه زمان خیلی دور یه پیرمرد راستگوئی زندگی میکرد . . . .

بچه های عزیزم تو یه جنگل قشنگ یه پیرزن مهربونی بود . . . .

انگار واقعاَ خوبی ها و پاکی ها دارن تبدیل میشن به قصه و داستان و افسانه. انگار هرچی مهربونیه مال گذشتس و آدمایی که تو یه زمان های دور و یه جاهای دور زندگی میکردنه. قصه هایی که اگه یکم به خودمون بیایم غصه های بزرگین .

اصلا تا حالا دیدین تو یه فیلم و سریالی یه پسر یا یه دختر جوون قبل خواب نمازشو بخونه! همیشه یا این مادر بزرگ - پدربزرگان که نماز میخونن یا مثلاَ تو یه فیلمی حتماَ یکی باید تو کما باشه تا یکی یاد نماز و قرآن بیفته !

نمیدونم اینا درد هستن یا که فقط افکار پریشان من . . .

استاد:
آقای میثم محمدی.......حاضراستاد

مهدوی........ حاضرم استاد

آقای نصیری........ بله استاد

یادگاری.....

یادگاری غایبه ؟ ......... بله ! بله ! استاد حاضرم ببخشید حواسم نبود !

یادگاری حالت خوبه ؟           بله استاد همه چیز خوب است !!

چند نفر دیگر باید کشته شوند تا تو کاری کنی؟

کشتار وحشیانه مسلمانان - که خون هاشان در خاک مقدس اولین قبله ما ، مسجد الاقصی ریخته می شود - کشتاری که از دیر یاسین شروع شد و تا به امروز ادامه دارد . همه ما شاهد قتل عام وحشیانه در سال های قبل نیز بوده ایم.

همه ما چیزهایی راجع به مونتاها سرایا (Muntaha Seraya) حتما خوانده ایم. که چگونه 15 سرباز اسرائیلی او را مورد ضرب و شتم قرار دادند و چهار فرزندش را نیز با مشت و اسلحه های خود کشتند و سپس خانه اش را که در جنین بود ویران کردند. کوچکترین فرزند او  تنها 4 سال سن داشت - خودش نیز حامله بود و در 4 ماهگی ...  که دقایقی بعد از رفتن سربازان دچار سقط جنین شد. و سربازان اسرائیلی تا 5 روز به او اجازه رفتن به بیمارستان را ندادند و..


ما باید از خودمان بپرسیم " مسئولیت ما چیست؟" من و شماها به عنوان یک مسلمان؟

خب اجازه بدهید ببینیم که غیر مسلمانان برای عدالت که گفته شد چه کارهایی انجام می دهند. من نمی دانم آیا تصویر زیر برایتان آشنا هست یا خیر، اما احتمالا شما داستان "راشل کوری" را می دانید.

ادامه نوشته

با افتخار میگویم که من آریایی هستم

آری من مسیح به خودم می بالم که از نژاد آریا هستم و یک آریایی ... 

آری درست شنیدی من افتخارم این است که اجدادم نیز آریایی بوده اند ...

من و تو می بالیم به آریایی بودن و این وجه اشتراک ماست

اما دلیلش با چیزی که فکر می کنی فرق دارد ...

می دانی برادر ...


این افتخار نه به خاطر کوروش است و نه داریوش و نه به خاطر آن نوشته های سنگی و قانون!

و نه بخاطر آن تعصب های بی جایی که تا بحال شنیده ای و دیده ای

و نه آن آریایی که تو فکر می کنی


من از تبار مردمی سخن میگویم که تنها مردمان تاریخ* هستند که هرگز بت پرستی نبوده اند

من از تبار مردمانی هستم که هیچ گاه جز خدای واحد ، خدایی دیگر نداشته اند.


آری برادر جان !

من افتخار می کنم که مسلمانی هستم از جنس همین آریایی ها



پی نویس : به نقل از دبیر بنیاد نهج البلاغه   

* تاریخ 5 هزار ساله ی خود


پودر شهدا

ماشالله بنازم به این قد و بالا ، نگاهش کن ! عجب هیبتی دارد . صد الله اکبر

این ها رو از زبان مادرش شنیدم ، بعد ها فهمیدم که قرار است به عضویت تیم ملی بسکتبال در بیاید.

اما او می گفت : دوست ندارم سنگینی ام برای کسی درد آور باشد ، دوست دارم سبک ترین شهید عالم باشم.

.

.

.

پدر و مادرش را صدا زدند که بروند جنازه پسر شهیدش را تحویل بگیرند... 

امان از دل مادر .. به مادرش چه بگویم .. وای به پدرش چه بگویم..

حاج خانم این پلاستیک ، جنازه پسر شماس .. پسرتون توی جبهه بهش خمپاره اصابت کرده و  ...

و پسرتون پودر شده .. 

.

.

.

اما آخرین جمله پدر شهید همه را میخکوب کرد:

به تمام دشمنان ایران و اسلام بگویید؛

افتخارم این است که پسرم سرباز خمینی است و این را به عالمی نمی فروشم.



*به نقل از امام جمعه موقت همدان - با کمی اختصار


بازنشر اختصاصی جهت سایت تا شهدا

شادی روح شهدا صلوات

تراژدی روزه+گرما+حجاب

روزی روزگاری..

توی قرن بیست و یکم

توی یه مملکت اسلامی..

توی شهری که مردمش مدعی تمدن بودن

توی گرمای یه تابستون 37 درجه..

توی بهترین ماه خدا،ماه رمضان

یه زن چادری بود..

که روزه بود


اما یه روزی سیلی خورد..

به یاد زهرا مادرش

بخاطر حجابشو ، نجابتش..

چادرشو سرکشیدن!

قصه اینه مسلمونا.. 

غصه اینه مسلمونا

از دست کی دق نکنیم..

کجا باید شکوه کنیم!!!


و این قصه پر غصه هنوز هم ادامه دارد..


تقدیم به ریحانه های صبور

از خیانت تا اختلاس + عکس

چند وقتی بود یک سری مطالب توی ذهنم سوسو می کرد ؛ نمی شد هم واسه هر کدوم یه پست بزنم ، واسه همین تصمیم گرفتم تا همه رو اینجا بگم؛ از همه کسانی که اسم شون رو بردم از اول عذرخواهی می کنم ؛ به هر حال دولت آقای روحانی واسمون کلید آزادی هستش و ما هم مختار بودیم یه چیزایی رو بگیم.

 

1- وقتی رسانه ملی قبح شکنی می کند

2- وقتی رسانه ملی بلوف می زند

3- وقتی رسانه ملی سر مردم کلاه می گذارد

4- حرمتی که در دانشگاه الزهرا شکسته می شود

5- شباهت هاشمی رفسنجانی و قربانعلی

6- من اگر رئیس جمهور شوم:

الف- خیانت بانک مرکزی

ب- خیانتی به نام پراید و خائنینی به نام مدیران عامل سایپا و ایرانخودرو

ج- خیانت به نام  شرکت دولتی (قاتل قانونی)

7- خیانتی به نام تالار قرآن همدان

8- رشوه در پلیس راهور

9- اختلاس با طعم دولتی در بانک ملی

10- شباهت فتنه 88 و انتخابات 92

11- شجریان خائن و ماجرای مجری مشهور


َشرح کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

حال ما کمی خوب است


سید علی خامنه ای : ملاک حال فعلی افراد است نه گذشته آنها 

خدایا حال ما را خوب کن  "حول حالنا إلى أحسن حال"


پی نویس: "یادت" پرچم صلحی است میان شورش این همه "فکر"


کمی نبودیم تا بنویسیم ،دلمان برای "حسن یوسف" مان و تک تک همه دوستان مجاز و غیر مجاز تنگ شده بود.انشالله به زودی با بسته انتخاباتی که در این چند هفته یادداشت کرده بودم خدمت می رسم.

من به آقای مشائی رای می دهم اگر

بسم الله الرحمن الرحیم

جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران

سلام و احترام

تاکنون بنده حقیر دو بار به شما رای داده ام و همه جا گفته ام که انتخاب شما بهترین گزینه بوده است؛ لذا پیرو حمایت شما از جناب آقای مشائی تصمیم گرفتم تا سه سوال از شما بپرسم تا بتوانم در انتخابم به قطعیت برسم و رای نهایی را به ایشان بدهم ؛ خوشحال می شوم که جواب بنده حقیر را بدهید.


1-شمانوکر(خدمتگزار)مردم هستیدیا آقای مشائی؟و ایشان خدمتگزار چه کسانی هستندو یاخواهندشد؟

2-شما مطیع رهبری هستید یا مطیع آقای مشائی؟ و ایشان مطیع چه کسانی هستند و یا خواهند شد؟

3-شما بنده خدا هستید یا بنده آقای مشائی؟ و ایشان بنده چه کسانی هستند و یا خواهند شد؟


با تشکر 

امضاء : یک وبلاگ نویس - مسیح کردستانی

بهار 92



پی نوشت: وقتی این همه اسراف از جیب بیت المال را دیدم ، قید آن مسابقه را زدم. خدایا عاقبت مان را بخیر کن.

نامه محرمانه نوجوان 17 ساله به رئیس جمهور


آیا اجرای حکم اعدام و قصاص جنایت کاران که در قرآن از آن به "حیات" _ ولکم فی القصاص حیاة_ نام برده شده، نوعی برخورد خشونت آمیز در عرصه ی قانون مندی و قانون گرایی است؟


آیا تضعیف نیروی انتظامی توسط مطبوعات خودباخته و لباس شخصی خواندن نیروهای امنیتی توسط وادادگان سیاسی ، زمینه سازی برای خالی ماندن میدان برای آشوب طلبان و خشونت گرایان نیست؟


به راستی آنانی که در برابر شعار نه شرقی و نه غربی یاران واقعی امام(رة) شعار مرگ بر کل شرق و مرگ بر کل غرب را سر می دادند، امروز ویزای مسافران کدام نشست های ذلیلانه و غیرت ستیزانه ی آمریکا و اروپا را امضا می کنند؟


بازنشر: عمارنامه ، پاونا ، مشرق نیوز ، زاهدانه ، حرف تو ، فراز اندیشه


ادامه نوشته

دختر خوشگذرانی که برنده جشنواره وب ایران شد + عکس

میخواستم نامه سوم خاتمی رو منتشر کنم ؛ اما این مطلب رو خیلی اتفاقی دیدم ؛ دیگه قضاوت تصاویر با خودتون باشه  ؛ من فقط تصاویر رو میزارم و حرفی نمی زنم.  اما فقط یه نکته : وقتی توی این دوره زمونه گرونی ، یه دختر عیاش و خوشگذران با عروسکش میره سفر و وبلاگش برنده جشنواره وب ایران میشه اون هم از نظر هیئت داوران ، خب آدم یه کم شک می کنه به همه چیز.  به این ها میگن مرفهین بی درد . تمام . تصاویر خیلی زیاد بود دیگه من فقط همین 5 تا رو گذاشتم. روی تصاویر کلیک کنید تا به صورت کامل نمایش داده بشه.

ادامه نوشته

3 نامه منتشرنشده به خاتمی 2- خ مثل خودرو ، خیانت ، خاتمی

خ مثل خودرو ، خاتمی ، خیانت

نمی دونم مقاله اول رو خوندید یا نه ! (+) اما مقاله اول که اولین نامه به پرسش مهر 1 آقای خاتمی بود و بیشتر به جنبه مثبت آقای خاتمی توجه شده بود. اما این مقاله بیشتر جنبه انتقاد خیلی تند داره و جالبه که حول محور گرانی های این ایام ، وضعیت مضحک خودرو و ... پرداخته شده. اما به نظرم مقاله آخر که نسبت به این 2 تا مقاله اول برتری فوق العاده و روشنگرانه ای داره رو خوندنش رو از دست ندید. اما حالا مقاله دوم که به بهانه پرسش مهر 3 در سال دوم دبیرستان به سال 1381 به آقای خاتمی نوشتم اما هرگز اجازه انتشار پیدا نکرد.

ادامه نوشته

3 نامه منتشرنشده به خاتمی 1- گفتگوی تمدن ها !

داشتم وسایلم رو توی انباری مرتب می کردم که ناگهان برخوردم به مجموعه مقالاتی که در دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی به بهانه پرسش مهر براشون نوشته بودم. وقتی خوندمشون و پیش بینی های خودم رو که دقیقا الان به وقوع پیوسته رو مشاهده کردم ، حیفم اومد شما هم این 3 گانه رو نخونید. اولین مقاله مربوط به پرسش مهر1 هست که در سال سوم راهنمایی براشون نوشتم و توی استان رتبه 3 رو کسب کرد. اگر بخونید متوجه میشید چرا رتبه آورده ، اما مقالاتی بعدی چون انتقاد کردم حتی مسئولان نزاشتن از مدرسه بیرون بره. لذا توی این مقالات حتی کلمه ای رو هم جابجا نکرده و غلط های املایی هم اگر بوده ،  ثابت مونده.

لذا از دوستان خواهشمندم این 3گانه رو به ترتیبی که میزارم مطالعه کنن تا وقتی به مقاله سوم می رسید این رشد خط فکری و دوران سیاه نمایی اون روزگار رو به عینه شاهد باشید.ضمن اینکه وقتی مقالات رو برای برخی دوستان خوندم می گفتن مقاله رو الان نوشتی و این برای من خیلی جالبترشد. انشالله در روزهای آینده 2 مقاله دیگرو هم توی وبلاگ میزارم.


گفتگوی تمدن ها 

پرسش مهر 1-  با گفتگوی تمدنها چگونه می توانیم جهان را زیباتر و انسان تر کنیم؟

ابتدا در توجه به معنای عنوان مقاله ، تمدن را می توان چنین معنا کرد که: فرهنگ ، آداب و رسوم یک جامعه و ترقی و رونق آن در هر زمینه با مقایسه با سایر جوامع ذکر کرد. که ممکن است تمدن هر کشوری با سایر کشورها بسیار متفاوت باشد. تمدن ها پیچ و خم های بسیاری را تا رسیدن به وضع کنونی متحمل شده اند. از عصر حجر تا حکومت جباران ، زورگویان ، از بت پرستی و برده داری گرفته تا استسمار نظامی و فرهنگی چه بسیار ظلم ها و تادی ها صورت پذیرفته . گاهی حکومت ها موافق و همگام او و زمانی نیز به دلایل خاصی مخالف فرهنگ و تمدن جامعه حرکت کرده اند هر چند در این اوضاع طبقات محروم و مظلوم جامعه زیان دیده اند .

در عصر صنعت و تکنولوژی که همه چیز را در سیطره خود قرار داده است و انتظار تمدنی والا در همه ی امور می رود شاید تعجب نمایید بسیاری از متفکرین به جای تبادل افکار و گفتگوی صادقانه در رفع مشکلات و استفاده از رای همدیگر در رسیدن به ترقی و پیشرفت و نهایتا کمال مطلق انسانی که نهایت اهداف است ؛ طرح مقابله و عناد فرهنگ و تمدن را بیان می دارند بزرگترین دانشمند برخورد تمدن را در جهت رسیدن به پیشرفت می نماید.

 واقعا جای بسی تعجب است و می دانید و خوب می دانید این موضوع در حال حاضر که دانشمندان به جهان به دیده ی دهکده ی جهانی یاد می کند. در موضوع یاد شده حتی از زمان های قدیم و خصوصا در عصر پیامبر اکرم(ص) توجه و اهمییت خاصی به موضوع بوده است و قرآن نیز که بزرگترین معجزه خداوند می باشد بارها و بارها به امر برادری و برابری شورا و مشورت و درک متقابل همدیکر شده است.

 اما موضوع حاضر که یکی از 2 سوال بسیار حائز اهمیت و مهم جناب آقای خاتمی ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران بوده و به عنوان پرسش مهر نام گرفته است جای بسیار خوشحالی بوده و شاید نیز به آن بسیار امیدوار بود چرا که : نام گرفتن سال 2001 میلادی از سوی سازمان ملل متحد با عنوان سال گفتگوی تمدن ها و گشایش و شروع به کار محلی در سازمان مذکور برای عنوان یاد شده و هم چنین در ادامه سیاست اتخاذ شده وجود آزادی های سیاسی _ نقد و انتقاد - تجزیه  و تحلیل _ و پرسش و پاسخ حاکم بر فرهنگ و مطبوعات و رسانه های حاضر خود تایید کننده ی این مدعاست.

 البته از سخن تا عمل فاصله بسیار است اما تصمیم و حرف حرکتی بسوی عمل می باشد . چه خوب است همه ی سران کشورها و ملت های جهان موضوعیت یافتن جهان به دهکده ی جهانی مورد توجه قرار داده با درک متقابل همدیگر در رسیدن به جامعه ای مدنی و زیبا گام برداریم.

بر هیچ کس پوشیده نیست که گذشت و فداکاری ، صداقت و انسانیت می تواند ابزاری خوب برای میل به مقصود باشد در صورتی که طرف مقابل نیز حسن نیت داشته و از موضوع به عملکرد سوء استفاده ننماید. عرب بر عجم _ سفید بر سیاه_ و ... چه برتری بر هم دارد مگر به تقوا که همانا پیامبر اکرم(ص) می فرماید: (( إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ )) ، براستی گرامی ترین شما نزد خدا با تقواترین شما است و به کرات برای بشر ثابت شده است همه امور و گردش جهان ناظمی دارد و به یقین کسی جز خدا ناظم کل نیست و ختم کلام این که امر تحقق نمی یابد مگر با پذیرش و به صحنه گذاردن سایرین بر هر زمینه ای ، به امید همسویی و هم صدایی بشر کره ی  خاکی بر فتح سایر کرات.

و من الله التوفیق  - 1379 هجری شمسی- مسیح کردستانی

به بهانه حماسه 9 دی : پائولو کوئلیو ، قاتل ندا آقا سلطان + عکس

حیف بود از نوشتن توی حماسه 9 دی صرف نظر میکردم. البته به زودی 3 گانه منتشر نشده ام رو برای خاتمی منتشر خواهم کرد. اما مطلبی که الان راجع بهش می خوام حرف بزنم توی مطالعات اخیرم بدست آوردم و متاسفانه چیزی هست که توی فتنه 88 بین همه چیز دشمنان ما رابطه مندی وجود داره و متاسفانه نشون دهنده این هست که چقدر مسئولان ما در خواب هستند:     

پائولوکوئلیو همون نویسنده مشهور برزیلی معتقد به آرمانشهر بعنوان یک فرقه در دنیا هستش (چیزی تو مایه های تفکرات آقای خاتمی ) اما بوجود آمدن این طرز تفکرات رو میشه توی علت های پایین بررسی کرد که باعث شده عرفان های معنویت گرای نوظهور پا به عرصه بگذارن:

1-      سرخوردگی بشریت از عقلانیت و علم مدرن --- عدم داشتن محبت به همدیگر و سعی در دلگرم شدن

2-      شکست نظام های معنویت ستیز --- مثل کشورهایی از قبیل شوروی و ترکیه که الان بر ضدشان شده و داشتن ترس در دل مردم آنان

اما این مقدمه ای بود تا بگم با ظهور انقلاب اسلامی در حماسه 22 بهمن ، تشدید اهمیت آن و دادن احساس هویت به سایر ادیان محسوس تر شد ، زیرا یک حکومت دینی ایجاد شده بود. از اینجا بود که مبارزه با اسلام گرایی تشدید شد ، زیرا اسلام  نقطه متقابل و طوفانی بود بر بستر مکاتب نوظهوری چون مدرنیته و فرهنگ غربی که اساس آن تلرانس و تسامح تعامل و در واقع یک بی خیالی صرف بود.

اما بحث اصلی :پائولو کوئلیو در یکی از کتابهایش این چنین می گوید: " در رابطه ی جنسی انسان می تواند حواس پنجگانه را داشته باشد و در اوج لذت ، می توان به تشرف رسید."

و این دست مایه مزخرفات و سخنان پوچ به راحتی در ایران هم چاپ می شود و متاسفانه وزرات ارشاد و سازمان های بی سواد و بی ثبات ما هرگز برای جلوگیری از آن کاری نمی کنند.

اما بحث و نکته اصلی اینجاست که چرا من در عنوان این مطلب نام ندا آقا سلطان - کشته فتنه 88 - را آورده ام ! ؟  و چه رابطه ای بین این کتاب ها و این خانم وجود دارد

مترجم کتاب های این نویسنده در ایران کسی جز دکتر آرش حجازی نیست. آرش حجازی را که حتما به خاطر دارید ؛ دکتری که در صحنه قتل ندا آقا سلطان ایستاده و در حال ماساژ قلبی به وی می باشد. بله ، اوست که نقشی اساسی در فتنه 88 بازی کرد تا بتواند الان در  BBC انگلیس به جنایت ها و خیانت های خود ادامه بدهد.

اینجا بیشتر سخنم با وزارت ارشاد است:  کتاب " الماس های اشو " که کتابی کاملا لذت گرا و جنسی و زاییده و معرف مکتب اشو می باشد با کدام مجوز چاپ و در به وفور همه کتابفروشی ها به فروش می رسد؟؟؟ متاسفانه این کتاب ها بسیار مورد علاقه روانشناسان ما نیز قرار دارد.

توصیه های ایمنی برای اردوی جنوب

1- از همراه آوردن هرگونه وسایل "غیرخاکی" اکیداُ خودداری کنید ، از قبیل عینک دودی ، ادکلن ، سس هزار جزیره مهرام ، پفک نمکی ، پراید ، دوو ، ویلا ، سکه بهار آزادی و... همه وسایل شما باید کاملاً خاکی باشد!

2- قبل از سفر یک عدد سفارش نامه - همون وصیت نامه سابق! - به رشته تحریر درآورید و تکلیف کلیه داروندار و قرض و قوله خودتان را مشخص کنید تا بیچاره خانواده ها به دردسر نیفتند ، مواظب باشید دوسه جلد نشود!

3- به یکی از دوستانتان دوربین عکاسی بدهید وسفارش کنید ازصحنه های استثنایی که برای شما رخ میدهد مثلا قدم زدن روی مین،هوا رفتن همانجا،اسارت،شهادت و.. عکس هنری بگیرند.

4- مقداری نان خشک پودر شده و آب منجمد شده در سوراخ سنبه های مخفی ساک تان داشته باشید تا در مواقعی که به خاطر کیفیت بالای برنامه ریزی مسئولان اردو ، روده بزرگه مستکبر روده کوچیکه مستضعف را می خورد ، زنده بمانید!

5- درمواقعی که در مناطق عملیاتی توی حال می روید مواظب باشید بنحوی "عرفانی"باشید،تسبیح و چفیه و در صورت امکان شمع نیم سوخته را نفراموشید،چون دوربین ها یحتمل روی شما زوم می شود،در ضمن آن قدر توی حال نمانیدتا اتوبوس ها و همه بروبچه ها بروند و جا بمانید!

6- اگر عشق تان می کشد در اتوبوس نوارای با شور و حال گوش کنید و فیض ببرید. یک اپسیلون هم به فکر سلامت مجاری شنوایی و عصبی هم سفران گرامی باشید و محض رضای خدا یک ذره تغییر ولوم بدهید.

7- اگر همه جاهایی که باید را ندیدید، اگر از بچگی عاشق غروب شلمچه بودید و وقتی رسیدید آن جا که خورشید درست وسط آسمان بود ، اگر سعادت نماز آخر وقت نصیب تان شد و ... زیاد به دل نگیرید! این جا همان ایران خوب و عزیز است و خودمانیم ما هم معمولا اینیم دیگه !!!

این عاشقانه ، خصوصی است!

به نام او كه قطره اي ازبيكران عشق و احساس را در وجودم چكاند تابتوانم معناي دوست داشتن و عشق ورزيدن را دريابم .

 از دل تا دفتر فرشي از احساس پهن كرده ام تا با چيدن واژه ها در كنار هم نام تو را با عشق تكرار كنم،تا وجودم معطر از حضور يادت شود. اكنون مي خواهم از سبزترين آرزوهايم برايت بنويسم؛ زيباترين واژه ها را برايت زمزمه كنم و با ياد تو درخت روياهايم را شاخ و برگ دهم .در تمامي ثانيه ها تنها نام تو را از صميم قلب مي خوانم .

 آنقدر دوستت دارم كه اگر هر صبح در زلال چشمهايت طراوت را نبينم و در هواي معطر بودنت نفس نكشم خواهم پژمرد . درآن روز نه خورشيد مرا گرم خواهد كرد و نه هيچ نگاه مهربان ديگري .در هجوم لحظه ها احساس تنهايي مي كنم مدام به تو مي انديشم .در چشمه پاك زندگي تنها عكس تو را مي بينم .آئينه ها فقط رخ زيباي تو را نشان مي دهند وقتي كه فضا پر از انوار پر انرژي خورشيد مي شود . گرماي محبتهايت برايم تداعي مي شود وقتي باران مي بارد و عطر خوش گلها همه جا پخش مي شود تنها يادتو مي افتم .



بازنشر این مطلب در: عمارنامه .  نورآسمان . مقرسایبری .  افسران . صراط نیوز  .  بسیج سایبری  . پاونا


ادامه نوشته

اینجا شهدا حاجت می دهند

برداشت اول :

آنقدر توبه کرده بودم و توبه شکسته بودم که دیگر شمارش از دستم در رفته بود . دیگر روی توبه کردن نداشتم.دنبال یک واسطه بودم تا این بار ریش او را پیش خدا گرو بگزارم و پشت هیبت او قایم شوم. عهد بستم اگر دیگر برای این توبه ، توبه شکستنی در کار نباشد هر پنج شنبه ها بروم پابوستان.و آرامگاه ابدیشان را عطرآگین به عطر گلاب کنم.

غروب کلاس اخلاق که تمام شد پای پیاده عازم مزار شهدا شدم ، آسمان هنگامه کرده بود و باران به شدت می بارید . نم نم دستان خدا زحمت پر کردن دبه های آب را کشیده بود و من فقط با اشک های آسمان مزارشان را نوازش می کردم. چند ساعتی گذشت ، آسمان در دل ظلمت شب فرو رفته بود . هنگام وداع رسیده بود،به آخرین مزار که رسیدم احساس کردم برق از تنم رد شد با دیدن نام شهید سردار شهید سعید قهاری..شهیدی که به تازگی از طریق وبلاگ فرزندشان با ایشان آشنا شده بودم. حس فرزندی عجیبی نسبت به ایشان پیدا کردم و زبانم باز شد به خواستن حاجت از ایشان...

هفته ی بعد هم آسمان سر به دامن زمین گذاشته و های های اشکش دامن زمین را شسته بود و این بار هم هیچ کس در گلزار نبود.این خلوتگاه عاشقانه زیباتر از همیشه شده بود . تا یک ماه من بودم و اشک های آسمان خلوت ، تنها کنج غروب...

برداشت دوم:

صدای موبایل خواب شیرین بعدازظهرم را ربود."عبدالوهاب"بود که از"سردشت" تماس گرفته بود:

- " الو سلام . یه زحمتی داشتم برات ؛ مدارک یکی از دوستام توی یکی از تعمیرگاه ها جامونده میشه براش بفرستی "بانه".

- باشه چشم ، چه زحمتی فردا می فرستم ، خداحافظ.

با هزاران جان کندن آدرس را پیدا کردم. مدارک را گرفتم و قدم زنان به راه افتادم که دیدن منظره ای مرا میخکوب کرد.سنگ تراش داشت سنگ ها را جابجا می کرد که سنگ مزاری نگاهم را به دنبال خود کشید..... " شهید سعید قهاری سعید".

آری این سنگ نبشته ی جدید بابای معنویم بود.. شهدا دوباره مرا شرمنده ی محبت و توجه شان کرده بودند و نوایشان مرا می طلبید.

آن سوی خیابان گلزار شهدا بود . باز خلوتگه راز و نیاز ، تنهایی و اشک های آسمان.. فاتحه ای خواندم و اشک هایم عرض شرمندگی ام را به بابا رساندند و من در دل ازشهید تشکر کردم بابت اجابت حاجت و حفظ آبرویم..

لبخند رازآلود شهید و چشمان نافذش در توی عکس گره خورده بود به من و مزار و باران.

برای شادی روحش صلوات


بازنشر این مطلب در :  مقرافسران ,  افسران , عمارنامه ,  پاونا  ,  فرزدق , تاشهدا  ,  الرحیم ,  تعامل نیوز  ,  صراط نیوز   ,  ندای انقلاب ,  بولتن نیوز  ,  دیار نیوز  ,  فرهنگ نیوز  ,  صدای دانشجو  ,  تاشهادت  ,  آران نیوز  ,  بناب نیوز  ,  از خاک تا افلاک

چادری که حذف می شود! + عکس و فیلم

ابتدا خواستم این مطلب رو بدون شرح بزارم ، اما حیفم اومد چند نکته رو ذکر نکنم. خدا روشکر با اومدن دستگاه گیرنده دیجیتال و مخصوصا برای ما قشر مستضعف (به قول خائنین : قشر آسیب پذیر) که ماهواره  (بشقاب خیانت) هم نداشتیم ؛ چشم و گوش مون حسابی به دست گل های صدا وسیما روشن شده. حرفهای مفصل تر باشه واسه بعد که انشالله توی پست های آتی مطالب فاجعه آمیزتری رو خواهم گفت.

نکته: کشف حجاب"اصطلاحی است که در 17 دی 1314 به دستور رضاخان خائن برای برداشتن اجباریچادر از سر مادران و خواهران ما صورت گرفت."

یادآوری: مسئولین محترم صدا وسیما تا بحال چند تا فیلم در مورد حجاب ساخته اید؟! فقط نام یکی از آنها را بگویید؟

اما در مقابل برای تخریب حجاب ماشالله سنگ تمام گذاشته اید؛ مشت نمونه خروار است: سریال "سوییچ اسرار" فیلمی سراسر توهین به قشر ضعیف و محجبه جامعه ... فیلمی که در آن تمام بیحجاب ها پول دار بودند و تمام فقرا با حجاب !!! یعنی شما اصرار بر این دارید که حجاب باعث فقر است یا فقر باعث حجاب می شود ؟؟ کدام؟؟

اما اصل مطلب:

بنده یکی از مخاطبان شبکه press tv  هستم ، مخصوصا بخش خبری که خانم مرضیه هاشمی با آن لهجه آمریکایی غلیظ و شسته رفته اش اجرا می کند(تقویت زبان).. اما تا قبل از این نمی دانستم ایشان آمریکایی هستند و تازه مسلمان شده اند تا اینکه مستند مهار نشده را دیدم..

اما چیزی را در این مستند دیدم که شوکه شدم::: این خانم در خانه اش چادر پوشیده است پس چرا در شبکه پرس تی وی چادر به سر ندارد؟؟؟!!! حتی سریعا در نت نامشان را جستجو کردم و تمام عکس هایشان (به جز همان هایی که در PRESS TV بود) چادر داشت.اینجا را هم ببینید. و اینجا بود که عقل ناچیز این حقیر جرقه ای زد تا این مطلب نگاشته شود:

این یک برداشت کاملا شخصی است و منتظر پاسخ مسئولین صدا و سیما هستیم:

* آیا مسئولین صدواسیما با این عمل خود ، حرف دشمنان غربی ما مبنی بر اینکه چادری ها و محجبه های مسلمان تروریست هستند ، تایید کرده اند؟؟؟ یا شایدم چادر باعث بی کلاسی و بی تمدنی هستش؟؟!!

شبکه هایی چون BBC  و  MANOTO  و .... که با آن وضع نابهنجار حجاب و ترویج فحشا و فساد در حال تخریب خانواده هایمان هستند ، بی آنکه خودشان را به شکل ما در آورند..آن وقت مسئولان ما اینگونه رفتار می کنند!!



وقتی تمام دنیا حجاب دارد

               

               هر چیزی که در جهان وجود دارد ، حجاب دارد؛

               زمین با لایه ازن محافظت می شود

               شمشیرها با غلاف خود محافظت می شوند

               جوهر و مرکب اگر بدون محفظه باشند خشک می شوند

               سیب بدون پوست فاسد می شود

               موبایل ها با قاب های رنگارنگ محافظت می شوند

               زنان جواهرات زیبایی هستند که با چشم هایشان توصیف می شوند:

               و حجاب محافظت می کند از زیبایی آنها.


سر نوشت: درسته که پوشیدن لباسهای ساده،خوب و مناسب باعث پیشرفت انسان نمی شود ویا دلیل موفقیت کسی نیست؛اما تاریخ ثابت کرده است که افرادی که پیشرفتی داشته اند ویابه مدارج بالای علمی و اخلاقی رسیده اند،همیشه لباسهایی ساده ومناسب میپوشیده اند.



باز نشر این مطلب در :  بولتون نیوز  ,  مادحین  ,  افسران  ,  عمارنامه  , ندای انقلاب  ,  پاونا   ,  مقر افسران  ,  نورآسمان ,  هراز نیوز  ,  سنگریها  ,  پایگاه خبری 8دی  ,  المهدی  ,  حجاب ، راه بهشت  ,  صراط نیوز  ,  بسیج سایبری ,  نسیم اندیشه  ,   نوشت افزار ولایت ,  دریچه  ,  بازمانده از قافله  ,  بوی بهشت  ,  طنین یاس  ,  فرهنگی س ا   ,  حمایت ولایت  ,  تاج بندگی  ,  شورافکن  ,  نسیم اندیشه  , آوای ظهور  ,   حرف تو

ماه عسل در کربلا


به انتهای کوچه که رسیدم ، شب زیر لحاف ابر خوابیده بود و فانوس ظلمت همه جا را روشن از تاریکی خویش کرده بود .جلو رفتم و زنگ آخرین در را به صدا در آوردم. چند لحظه ای نگذشته بود که زنی میانسال با چادری مندرس و چهره ای غرق در تعجب و ترس بیرون آمد. سلام دادم و او هم سلامی توام با شک تحویلم داد . یک بسته از گوشت هارا طرفش گرفتم ، داشت از تعجب شاخ در می آورد. سریع از دستم قاپیدش و گفت ممنون. خداحافظی کردم و زن در را بست. قدمی دور نشده بودم که دوباره در باز شد و زن بیرون آمد و گفت: "ببخشید آقا مناسبتش چیه؟" . گفتم: " شام عروسیمونِ ، نذر حسینِ ". نام مبارک حسین (ع)که از دهانم بیرون آمد همه وجودم تیر کشید و بغض راه گلویم را گرفت . همسرم هم که قربانی آن یکی همسایه را داده بود به سمتم آمد ، وقتی بغض مرا دید ، به اشکهایش اجازه جاری شدن داد.

یادش بخیر ! شب خواستگاری چه شبی بود ! اولین بار بود که می دیدمش،چنان وجودش جذبم کرد که می خواستم همان جا وسط مراسم دستان مادرم را غرق بوسه کنم به خاطر این انتخابش. هیچ گاه یادم نمی رود ، چنان چادرش را محکم گرفته بود که گویی حس می کردی چادر جزئی از روح وجود اوست ؛ آخ که چقدر به آن چادر حسودیم شد. شاید هم به خاطر همین چادر و حجابش بود که عاشقش شدم.

با هم که حرف می زدیم مخاطب حرفهایش من بودم و مخاطب چشمانش گل های قالی . از خیلی چیزها صحبت کردیم ؛ اخلاق ، تربیت فرزند ، مراسم و ...! وقتی از جایش بلند شد تا اول او از اتاق خارج شود دستمال کاغذی که از حیا ، موقع حرف زدن ریز ریز می کرد به زمین ریخت و من غرق تقدس وجود او شدم.

تا قبل از این برایم قابل باور نبود که دختری با این وضع مالی ، تحصیلات عالی و خانواده ای از قشر بالا ، اینقدر پای بند اصول و شریعت باشد. این فرشته زمینی آن شب مثال نقضی بود بر تمام افکار پیشین من .

مراسم تمام شد و ما به سمت منزل حرکت کردیم. غرق خیال مراسم و جشن و ماه عسل بودم ، تصمیم داشتم برایش بهترین زندگی را بسازم و بهترین ها را به پایش بریزم که به چراغ قرمز رسیدیم و ماشین را نگه داشتم. ناگهان صدای ضربه ای به شیشه ماشین ، رشته ی افکارم را از هم گسست و مرا از عالم رویا بیرون کشید.

شیشه را پایین کشیدم . دختری 5-6 ساله بود که دستمال کاغذی می فروخت. چنان سریع می گفت "آقا تورو خدا خب آقا تو رو خدا بخر " که ندانستم چطور پول را  دادم و دستمال را گرفتم. بقیه پولم را داد ، گفتم "کوچولو من امشب خیلی شادم اینم شیرینی خودت". پول را توی دستم گذاشت و گفت :" آقا ما گدا نیستیم " و به سرعت دور شد.

حباب شادیم را سوزن های غم او ترکاند و اشک ، چشمانم را تر کرد و دیگر در ازدحام ماشین ها آن دختر را پیدا نکردم. نمی دانم چرا یاد شعر شهریار افتادم :

"یتیمان کوچه ها را دیدم  ، به یاد یتیمان کربلا  دلم آتش گرفت"

ما کجا بودیم و حسین کجا! مگرمن شیعه حسین نبودم! آیا این رسم حسین بود که دختری بدین سال در خیابان ها دست فروشی کند و من به فکر مراسم آنچنانی باشم! این کجای عدالت علی بود؟!

به خانه که رسیدم به سرعت به اتاقم رفتم و تا صبح خوابم نبرد. فردا به مادرم گفتم با خانواده آن دختر تماس بگیرد و بهشان بگوید که من میخواهم بیشتر با او حرف بزنم . تمام شب فکر کرده بودم و برنامه ریخته بودم برای همه چیز ، برای  عقد ، برای عروسی ، برای خانه و... . بعداز ظهر آن روز رفتم و با او صحبت کردم و او با تمام حرفهایم موافق بود.

به رغم  مخالفت های خانواده مان بانحوه برگزاری مراسم و برنامه هایمان؛به تهران رفتیم.بامهریه 14 سکه به عقد هم در آمدیم به وکالت علی روزگار،به وکالت نایب مهدی(عج). قباله ی ازدواجمان بخاطر داشتن مهر آقا درخود به خود می بالید و این تنهاعقدی بودکه می دیدم هنگام خطبه خواندن عوض خنده ، همه می گریند؛ گریه ازسر ناراحتی نه،گریه از سرشوق دیدار آقا.

قرار گذاشته بودیم  هیچ خرج اضافه ای نکنیم ، با کلی زحمت خانواده هایمان را راضی کردیم که به جای گرفتن مراسم  به کربلا برویم و هزینه ی مراسم را خانواده ها در اختیارمان بگذارند تا برای برنامه هایمان از آن استفاده کنیم.

چه غربتی داشت ، خاک کربلا بوی مظلومیت می داد . بوی گریه می داد . بوی صورت های سیلی خورده می داد . بوی یتیمان گریان می داد. صدای ناله های زینب را می شد از دور شنید. وای از غروب بین الحرمین ؛ بین المظلومین برای این مکان مناسب تر بود .

از پابوس که برگشتیم هزینه های مراسم را دادیم چند قلم وسیله ضروری برای زندگی گرفتیم و خانه ای تهیه کردیم و بقیه را دادیم گوسفندی خریدیم ، دادیم ضبحش کردند و بین فقیرترین محله شهرمان پخش کردیم و.. بقیه اش را که خودتان دیگر می دانید.

الان که دارم این نوشته را می نویسم ، روز اول زندگی مشترک مان است.زندگی زیر یک سقف با یک دنیا دعای خیر ، با نظارت حسین ، با حمایت عباس و با قلم علی ولایت . و امروز می خواهیم برویم ضمانت نامه ی زندگی مان را بدهیم سربازان خمینی امضا کنند.

من دیگر باید بروم ، همسرم صدایم می کند. سلام همه تان را به شهدا می رسانیم و نائب الزیاره تان هستیم.

پی نوشت همسرم: می دانم چه لذتی دارد اینکه سوار بر ماشین عروس باشی ، می دانم چه لذتی دارد اینکه توی لباس عروس باشی ، آخر همه اینها را یکبار در عمرت بیشتر تجربه نمی کنی و می دانم لذت همه این لذت ها را . اما نمی دانید لذت شیعه حسین بودن را و آن دنیا پیش حسین روسفید بودن .

امام الخامنه ای: همسر یعنی همسفر تا بهشت



باز نشر این مطلب در :  عمارنامه  ,  افسران  ,  پاونا  ,  پایگاه فرهنگی صاحب الزمان  ,  المهدی   ,  ارتش سایبری ایران  ,  پایگاه مادحین  ,  مهندسی شبکه  ,  مقر افسران سایبری  ,  میانالی  ,  چارباغ  ,  آیتگ  ,  نور آسمان  ,  غریبه  ,  سفیررحمت  ,  سدرا